در سال ۱۹۸۸ ممکن است اتفاقات فراوانی رخداده باشد ، اما در عرصه معماری این سال به سبب شکوفایی « واسازی » در آنفراموش نشدنی است . زیرا به عنوان مثال در این سال بود که اندریاس پاپاداکیس که ناشر « انتشارات آکادمی » در لندن است در گالری تیت این شهرگردهمایی ای به راه انداخت و به انتشار دو مجله که در این زمینه با ویهمراه بودند دست زد . مجله طراحی معماری و مجله هنر و طراحی و غیر از آننمایشگاهی در موزه هنر مدرن درنیویورک برپا شد که عنوانش معماریواساختگرایی بود . این نمایشگاه را فیلیپ جانسن به راه انداخت و کاتالگ آنکار مارک ویگلی بود . اما همه این ها به چه منظور صورت گرفت .
از اشکالی که در عکس های نمایشگاه بود آشکاربود که چیزی عجیب در جریان است . مضافاً این که اشکال تیز برنده و شکل هایتکه پاره شده داخل عکس ها خود حکایت ازآن داشت که واژه « واساختگرایی »کاملاً مناسب آنهاست . اما به نظر می رسد مشکلاتی نیز در کار باشد در حالیکه در لندن عملاً واژه « واساختگرائی » کاملاً مناسب آنهاست . اما به نظرمی رسد مشکلاتی نیز در کار باشد در حالی که در لندن عملاً واژه(Deconstruction) به کار گرفته شد ، در نیوریورک ویگلی از واژهواساختگرایی ( Deconstructivism ) سخن گفت . در لندن بیشتر سخنوران ونویسندگان فرضشان بر این بود که فیلسوف فرانسوی ژاک دریدا ، به نوعی واردقضیه است . به راستی در گردهمائی آکادمی ، فیلمی از وی نشان داده شد کهمصاحبه کریستفر نریس را با این فیلسوف فرانسوی ( ژاک دریدا ) نشان می داد. در نیویورک ویگلی و برخی از معمارانی که آثارشان به نمایش گذاشته بودند،از جمله فرنک گری هرگونه ارتباطی را با دریدا انکار می کردند . به زعمایشان کوشش برای ربط معماری ، حتی این نوع معماری با فلسفه که جنبه باطنیو ذهنی دارد نه تنها گمراه کننده است بلکه اساساً خطا و ناصواب بود . (یورگ گلوس برگ)


اما بحث اصلی دیکانستراکشن در چیست ؟
عصیان در برابر باورهای قرار دادی و معمولیدر عرصه معماری و پیش از آن در عرصه فلسفه که گفتیم خود شامل عرصه و رشتههای وسیع تری می شود و در این مورد ، بیش از همه تردید در « خرد » و «دانایی » به عنوان تعیین کننده نهایی در تمام مباحثی که در جهان اندیشمندیمطرح است به چشم می خورد تکیه و تأکیدی که از دیرباز ، از عصر فیلسوفانکلاسیک یونان وجود داشته وبا ظهور عصر روشنگری Enlightenment و رواجاندیشه های دکارت ، اسپینزا و لایبنیتز و فیلسوفان دیگری مانند ایشان قوتبیشتری گرفته است و تقریباً تا سال های اخیر اساس فکری و فلسفی مغرب زمینرا فراهم آورده و از آن مهم تر - برای بحث ما - از انگیزه های اصلیمدرنیسم در عصر معماری بوده است .
بانیان و صاحبنظران عرصه دیکانستراکشن با توجه به آن چه در جهان هستی می گذرد ، گویی با حافظ بزرگ شیراز هم آواز شده اند که :
جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است
هزار با من این نکته کرده ام تحقیق
و از این رو بر ضد توضیحات « منطقی » گذشتهشوریده اند تا جایی که برنارد جومی  ، یکی از معماران بنامدیکانستراکتیویست بخش هایی از اثر خود را در پارک دلاویلت ، فلی یادیوانگی نام نهاده است . البته می توان این دیوانگی را دیوانگی شاعرانه ایبه تصور درآورد که به ویژه در ادبیات ما سابقه ای دیرین دارد و از تعابیرشناخته شده است . اما منطق بر اساس خرد و دانایی از عوامل اساسی پدیدآورنده معماری مدرن - و یا اگر مطلب را در عرصه ای وسیع تر بنگریم مدرنیسمبود . در عین حال باید به خاطر آوریم که در معماری همانند فلسفه ، اندیشهمنطقی رشد دیرینه دارد و اساس کار بسیاری از مظاهر معماری در دوره هایمختلف را به وجود آورده است .
در معماری تا گذشته ای نزدیک از منطق ساختمان، از منطق سازه ، از منطق اقلیم و انطباق معماری با آن حتی از منطق زیباییسخن فراوان گفته می شده و به رشته تحریر در می آمده است . اکنون بادیکانستراکشن همه این منطق ها در زیر سوال رفته است . اما به یک نکته بایدتوجه داشت و آن این که به زیر سوال بردن قضیه ای ، نفی آن نیست . این نکتهشاید اختلاف نظر مرا با برخی از صاحبنظران و طرفداران دیکانستراکشن بهوجود می آورد . نکته واجد اهمیت به اعتقاد من ، این است که « غیر منطقی »بودن کار جهان و یا با قول حافظ هیچ در هیچی آن را باید به عنوان یکواقعیت موجود مشاهده کرد و آن را به حساب آورد، - البته واقعیتی نامطلوب وناستوده ولی نباید آن را به عنوان یک اصل پذیرفت . پذیرفتن آن به عنوان یکاصل راه به هرج و مرجی می برد که فقط مقبول آناریست ها ، شارلاتانها و یابه قول با « فارلی » « کاسبان مرگ » می باشد .
بسیاری از معماران دیکانستراکتیویست نیز اگرچه در تئوری آن را پذیرفتند ولی در عمل، آثارشان « منطق خاص » خود راداراست . فی المثل « دیوانگی » های چومی چندان هم « جنون آمیز » نیست ! بهعلاوه یاد آوریم که خرد و دانایی از جمله وسایل حیاتی و بسیار مهمی بودهاست که مورد استفاده آدمی قرار گرفتند و می توانستند به کشف بسیاری ازنکات ناشناخته و چیرگی بر محیط دور و بر خود و طبیعتی سخت و بی امان -البته به صورتی نسبی - موفق شود . ولی به زیر سؤال بردن خرد و داناییمعنایش این است ، و معنایش این می تواند باشد که همه چیز را صرفاً بادلائل منطقی نمی توان توضیح داد . بنابراین خرد و دانایی باید توأم باتجربه و آزمایش و با احساس حواس ( که تا این جا در موارد بسیار توضیحناپذیر مانده است ) باشد . پس پیام پذیرفتنی دیکانستراکشن می تواند اینباشد که : اکنون باید آنچه « غیر منطقی » پنداشته می شده نیز به حساب آیدو « منطقی » بودن هر قضیه ، بر اساس معیارهای گذشته ، شرط پذیرفتن آن نیست.
تردیدی نیست که برخی از بانیان و هواخواهاندیکانستراکشن راه افراط می پیمایند . نفی خرد و دانایی و نپذیرفتن کلی وعمومی حکم عقل به دلیل آن که عقل نمی تواند فتوای نهایی باشد و هر مبحثیمی تواند - بسته به معبر - تابع صدها تعبیر مختلف باشد ماهیتاً پذیرشمطلقی را به همراه دارد که دیکانستراکشن مدعی واسازی آن نیز می باشد . نمیتواند  مطلقی را به زیر سؤال برد و مطلق دیگری را به جای آن برگزیند .
( منوچهر مزینی )
دیکانستراکشن در فارسی به ساختارزدایی ،شالوده شکنی ، واسازی ، بنیان فکنی ، ساختار شکنی و بن فکنی ترجمه شده است. شاید این کثرت اسامی به دلیل آن باشد که دیکانستراکشن یک نگرش چند وجهیو چند معنایی به دال و مدلول و هر نوع متنی دارد و شاید هم به دلیل آن استکه هنوز ابهامات و سؤالات زیادی در مورد دیکانستراکشن در کشور ما وجوددارد .
از آنجایی که مبانی دیکانستراکشن مستقیماً ازفلسفه دیکانستراکشن استخراج شده و با لحاظ آشنایی نسبتاً اندک معماران بافلسفه این مکتب ، برای استنباط معماری دیکانستراکشن ، ابتدا لازم استفلسفه دیکانستراکشن و مهم تر از آن ، زمینه های نظری این نحله فکری تبیینشود .
در نیمه اول قرن بیستم مهمترین مکتبی کهادامه دهنده فلسفه مدرن محسوب می شد ، فلسفه اصالت وجود بود . ژان پلسارتر (۱۹۸۰ - ۱۹۰۵ آشنایی ذاسیبذبذ) ، فیلسوف فرانسوی ، پایه گذار اینمکتب است . او خردگرایی مدرن ، که توسط دکارت ، کانت و سایر بزرگان مدرنمطرح و تبیین شده بود ، را اساس فلسفه خود قرار داد . سارتر معتقد به خرداستعلایی (Transendental Mind) است . از نظر وی ، « فرد ماهیت خویش را شکلمی دهد و نباید از این عامل در مسیر شخصیت فرد غافل ماند … سارتر آزادی بیقید و شرط را از امکانات ذهن آدمی دانست . به نظر او آدمی آزاد است هر چهمی خواهد اختیار کند و به همین جهت است که باید او را مسئول انتخاب هایخود دانست » .
از نیمه دوم قرن اخیر ، فلسفه مدرن و مکتباصالت وجود و خرد باوری از طرف مکتب جدیدی به نام مکتب ساختارگرایی موردپرسش قرار گرفت . این مکتب درابتدا توسط فردیناند دو سوسور ، زبان شناسسوییسی و لوی استراوس ، مردم شناس فرانسوی ، مطرح شد .
ساختارگرایی واکنشی درمقابل خرد استعلایی وذهنیت مدرن است . ساختارگراها معتقدند که عاملی مهم تر از ذهن وجود داردکه پیوسته مورد بی مهری قرار گرفته و آن ساختار زبان است . از نظراندیشمندان ساختارگرا ، می باید ساختارهای ذهن بشری را مطالعه کنیم و اینساختارها بسیار مهم هستند . ساختار ذهن مبنایش زبان است . انسان به وسیلهزبان با دنیای خارج مرتبط می شود . هر ذهنیتی موکول به ساختار زبان است .لوی استراوس ، زبان و ساختار آن را در فهم ماهیت ذهن آدمی سخت واجد اهمیتشمرد و گفت : « تحلیل ساختارهای ژرف پدیده های فرهنگی به آدمی مدد میرساند تا ساخت و کار آن را بشناسد و از این رهگذر به رموز تحولات اجتماعیو فرهنگی واقف گردد . به نظر او ، ساختارهای فرهنگی از انگاره های زبانیپیروی می کنند » .
استراوس ماهیت بشر ، رسالت بشر و آزادی بشررا که سارتر مطرح کرد ، به زیر سؤال برد . از نظر استراوس ، سارتر موجودیاست پاریسی با بینش پاریسی . استراوس می گوید : « ژان پل سارتر ذهنیت وشعور تکوین یافته در محیط های دانشگاهی پاریس را به کل بشریت و در همهنقاط عالم و در سراسر تاریخ تعمیم داده و تعینات تاریخی را نادیده گرفتهاست . » . استراوس به آمریکای جنوبی سفر کرد و ساختارهای ذهنی و زبانیقبایل بومی آمازون را مطالعه نمود . پس از بازگشت ، کتابی به نام ذهن وحشیبه رشته تحریر درآورد . از نظر استراوس ، ذهن بدوی دارای منطق خاص خودشاست و قوی تر می باشد . اگر به عقیده دکارت همه چیز اگاهانه شکل می گیرد ،به نظر استراوس ، ساختارهای فرهنگ ، اساطیر و اجتماع آگاهانه نیست ، همهآنها در ساحت ناخودآگاه شکل می گیرد و مؤلفی ندارد . استراوس استیلای سیصدساله ذهن استعلایی را زیر سؤال برد . اگر از دوره دکارت ، انسان موجودیاست خردورز ، از نظر استراوس انسان موجودی است فرهنگی و ماهیت انسان دربستر فرهنگ شکل می گیرد ، لذا جهت رهیافت به ماهیت بشر ، باید زبان ،فرهنگ و قومیت را مطالعه کنیم .
به طور کلی ، « روش ساختارشناسی ، یافتن وکشف قوانین فعالیت بشری در چارچوب فرهنگ است که با کردار و گفتار آغاز میشود . رفتار و کردار نوعی زبان است . به همین دلیل ساختارگراها ،ساختارهای موجود در پدیده ها را استخراج می کنند » ، چنانچه ژان پیاژه(۱۹۸۰ - ۱۸۹۶) ، روان شناس فرانسوی ، مطالعات وسیعی در مورد ساختارهای رشدذهن کودک و شخصیت کودک انجام داد .
اگر چه مکتب ساختارگرایی فلسفه و جهان بینیمدرن را مورد شک و تردید قرار داد ، ولی خود این مکتب نیز مورد سؤال و نقدفلاسفه پست مدرن و خصوصاً پساساختارگراها قرار گرفت . چنانچه میشل فوکو ،که خود از بطن ساختارگراها ظهور کرد ، در مورد مکتب فوق می گوید : « کلیتبخشیدن به ساختارها ما را از مسائل عینی فرهنگ و جامعه غافل می کند . منطقآنها منطق خشکی است و به ما اجازه نمی دهد به هویت ها در دوران های مختلفتوجه کنیم » . لذا مکتب ساختارگرایی را می توان یک مکتب بینابین دو مکتبمدرن و پست مدرن تلقی کرد .
مکتب دیکانستراکشن ، که یکی از شاخه های مهمفلسفه پست مدرن محسوب می شود ، نقدی به بیشن ساختارگرایی و همچنین تفکرمدرن است . مکتب دیکانستراکشن جزو زیر مجموعه پساساختارگرایی هم محسوب میشود . زیرا اکثر اندیشمندان این مکتب ، پرورش یافته دوره ساختارگرایی میباشند . پساساختارگراها منطق گرایی افراطی ساختاری و افراط ساختارگرایاندر مورد ساختار را مورد پرسش قرار می دهند . پساساختارگراها معتقدند که«اهمیت و پویایی زبان باید در سیلان و ناپایداری معناها جست و جو گردد » .
« سوسور مدعی بود که دال و مدلول چنان بایکدیگر پیوند دارند که گویی دوروی یک سکه هستند » . ولی رولان بارت ،فیلسوف پساساختارگرای فرانسوی در مورد دال (دلالت کننده ) و مدلول ( دلالتشونده ) معتقد است « دال به مثابه همتا و همسفر دقیق مدلول نیست » .
مکتب فکری دیکانستراکشن توسط ژاک دریدا (۱۹۳۰) فیلسوف معاصر فرانسوی ، پایه گذاری شد . دریدا با ساختارگراها مخالفاست و معتقد است که وقتی ما به دنبال ساختارها هستیم ، از متغیرها غافل میمانیم ، فرهنگ و شیوه های قومی هر لحظه تغییر می کند ، پس روش ساختارگراهانمی تواند صحیح باشد . دریدا از سال ۱۹۶۷ ، یعنی زمانی که سه کتاب اومنتشر شد ، در مجامع روشنفکری و و فلسفی غرب مطرح گردید . این یه کتابعبارتنداز: گفتار و پدیدار ، نوشتار و دیگر بودگی و نوشتار شناسی . در اینکتاب ها هدف اصلی دریدا حمله به ساختارگرایی استراوس و پدیدار شناسی هوسرلبود . از نظر دریدا فلسفه غرب دچار نوعی ورشکستگی است و در حال حاضر پویایخودش را از دست داده است .
به عقیده دریدا ، یک متن هرگز مفهوم واقعیخودش را آشکار نمی کند ، زیرا مؤلف آن متن حضور ندارد و هر خواننده و یاهر کس که آن را قرائت کند ، می تواند دریافتی متفاوت از قصد و هدف مؤلفداشته باشد . « نوشتار مانند فرزندی است که از زهدان مادر  ( مؤلف ) جداشده . هر خواننده ای می تواند برداشت خود را داشته باشد » .
از نظر دریدا ، نوشتار ابزار خوبی برایانتقال مفاهیم نیست و یک متن هرگز دقیقاً همان مفاهیمی را که در ظاهر بیانمی کند ندارد . متن به جای انتقال دهنده معنا یک خالق است . به همین دلیلدر بینش دیکانستراکشن ، ما در یک دنیای چند معنایی زندگی می کنیم . هر کسمعنایی و استنباطی متفاوت با دیگران از پدیده های پیرامون خود قرائت میکند .
تقابل های دوتایی موضوع دیگری است که دریدانقد کرده است . تقابل های دوتایی همچون روز و شب ، مرد و زن ، ذهن و عین ،گفتار و نوشتار ، زیبا و زشت و نیک و بد همواره در فلسفه غرب مطرح بودهاست . از زمان افلاطون تاکنون همواره یکی بر دیگری برتری داشته است . ولیبه نظر دریدا هیچ ارجحیتی وجود ندارد . او این منطق سیاه و سفید و مسئلهیا این یا آن را مردود می داند .
به عنوان مثال ، در فلسفه غرب همیشه گفتار برنوشتار به دلیل حضور گوینده ارجحیت داشته است . ولی به عقیده دریدا ،معنای متن را گوینده تعیین نمی کند . بلکه شنونده و یا خواننده متن است کهبا توجه به ذهنیت و تجربه خود این معنا را که می تواند متفاوت از منظور وغرض گوینده یا مؤلف باشد مشخص می کند ، لذا لزوماً گفتار بر نوشتار ارجحنیست .
باید عنوان شود که تعریف دقیق و مشخصی ازدیکانستراکشن وجود ندارد ، زیرا هر تعریفی هر از دیکانستراکشن می تواندمغایر با خود دیکانستراکشن تفسیر و تأویل شود . ولی در این جا چند نمونهاز مباحثی که در مورد دیکانستراکشن عنوان شده ذکر می شود .
حسینعلی نوذری ، نویسنده و نظریه پرداز معاصرمی نویسد : « شالوده شکنی ، ساخت گشایی ، روش یا متد تحلیل پست مدرن ، هدفآن گشودن یا باز کردن تمام ساختارها یا شالوده ها است . مکتب شالوده شکنی، متن را به اجزاء و یا پاره های مختلف آن تفکیک کرده و آنها را از هممجزا ساخته و عناصر متعدد و متشکله ان را پاره می کند و از این طریقتناقضات و مفروضات آن را آشکار می سازد » .
دکتر محمد ضیمران مؤلف کتاب دریدا و متافیزیکحضور ، می نویسد : « قرائت یک متن چیزی است شبیه پی جویی آن چه در محاقغیاب و نسیان قرار دارد و این را می توان غایت بن فکنی شمرد . » .
دکتر ضیمران نظردریدا را در این مورد چنین مینویسد : بنیان فکنیروشی است که آدمی را از خواب یقین آور دکارتی بیدا میسازد و وثوق و اطمینان خیالی را از او سلب نموده و دغدغه تازه ای میآفریند » .
خود دریدا می گوید : « دیکانستراکشن کردن یکمتن به معنای بیرون کشیدن منطق ها و استنباطات مغایر با خود متن است . درواقع گسترش درک مجازی است » .
به طور کلی دیکانستراکشن نوعی وارسی یک متن واستخراج تفسیرهای آشکار و پنهان از بطن متن است. این تفسیرها و تأویل هامی تواند با یکدیگر و حتی با یکدیگر و حتی با منظور و نظر پدیدآورنده متنمتناقض و متفاوت باشد . لذا در بینش دیکانستراکشن ، آنچه که خوانندهاستنباط و برداشت می کند واجد اهمیت است و به تعداد خواننده ، برداشت ها ،و استنباطات گوناگون و متفاوت وجود دارد . خواننده معنی و منظور متن رامشخص می کند و نه نویسنده . ساختاری ثابت در متن و یا تفسیری واحد از آنوجود ندارد . ارتباط بین دال و مدلول و رابطه بین متن و تفسیر شناور ولغزان است .
شخصی که این مباحث فلسفی را وارد عرصه معمارینمود ، پیتر آیزنمن ، معمار معاصر آمریکایی است . آیزنمن نه تنها بامقالات و سخنرانی های خود ، بلکه با فضاها ، کالبدها و محوطه سازی هایمتعددی که ساخته ، فلسفه دیکانستراکشن را به صورت یکی از مباحث اصلی در طیدهه هشتاد میلادی درآورد .
آیزنمن در مقاله ای به نام « مرز میانی » ،هم فلسفه مدرن و هم معماری مدرن را به باد انتقاد گرفت . از نظر وی ،معماری مدرن بر اساس علم و فلسفه قرن نوزده بنا شده است . به عقیده آیزنمن، بحث ارزشی هگل در مورد تز ، آنتی تز و سنتز ، دیگر در جهان امروز کاربردندارد . فیلسوفان پست مدرن مانند نیچه ، فروید ، هایدگر ، ودریدا رابطه مارا با جهان هستی عوض کرده اند .
علم قرن نوزده و یقین علمی آن دوره دیگراعتبار خود را از دست داده است . قوانین جدید فیزیک مانند قانون نسبیتآلبرت اینشتین واصل عدم قطعیت ورنر هایزنبرگ ، دریافت ما را از جهانپیرامون تغییر داده است . لذا اگر معماری علم است ، باید این معماری براساس علم و فلسفه امروز و دریافت کنونی ما از خود و محیط اطراف باشد .معماری امروز ما باید از علم و فلسفه قرن نوزده گذر کند و خود را با شرایطجدید منطبق سازد . همچنان که معانی ، مفاهیم و نمادها در علم و فلسفه عوضشده ، در معماری نیز باید عوض شود .
آیزنمن معتقد است که مدرنیست ها مدعی هستندکه مدینه فاضله را باید در آینده جست و جو کرد . پست مدرنیست ها نیز بهدنبال این مدینه فاضله در گذشته هستند ، ولی معماری امروز باید این مدینهفاضله را در شرایط امروز پیدا کند . در این مورد وی از واژه «Presentness» به معنای « اکنونیت » استفاده کرده و معتقد است که معماری در هر زمان ومکان باید اکنونیت داشته باشد . متعلق به زمان و مکان حاضر باشد .
برای رسیدن به شرایط فوق ، باید قوانین گذشتهمعماری را بر هم زد و از آنجایی که این قوانین قراردادی هستند و نه طبیعی، لذا بر هم زدن آنها ممکن است . حقایق و نمادهای گذشته باید شکافته شوند( دیکانستراکت شوند ) و مفاهیم جدید مطابق با شرایط امروز از دل آنهااستخراج شود .
پیتر آیزنمن بر این باور است که در زندگیامروز ما ، دوگانگی هایی مانند وضوح و ابهام ، ثبات و بی ثباتی ، زشتی وزیبایی ، سودمندی و عدم سودمندی ، صداقت و فریب ، پایداری و تزلزل ، صراحتو ابهام وجود دارد . نمی توان از یکی برای استتار دیگری استفاده کرد ،بلکه این تقابل ها و دوگانگی ها می بایست در ساحت معماری به عنوان تجلیگاه شرایط زندگی امروز ما به نمایش گذاشته شود .
در گذشته و همچنین در معماری مدرن و پست مدرنآنچه که حضور داشته ، تقارن ، تناسب ، وضوح ، ثبات ، مفید بودن و سودمندیبوده است . در این تقابل های دوتایی همواره یکی بر دیگری ارجحیت داشته .اما آنچه که مورد غفلت قرار گرفته و غایب بوده ، عدم تقارن ، عدم وضوح ،ابهام ، ایهام ، بی ثباتی ، فریب ، زشتی و عدم سودمندی است . معماری امروزما باید منعکس کننده شرایط ذهنی و زیستی امروز ما باشد و آنچه که درمعماریامروز ما مورد غفلت قرار گرفته ، بخشی از زندگی امروز ماست .
در معماری دیکانستراکشن سعی بر این است کهبرنامه و مشخصات طرح مورد مطالعه وارسی دقیق قرار گیرد . همچنین خود سایتو شرایط فیزیکی و تاریخی آن و محیط اجتماعی و فرهنگی ای که سایت در آنقرار گرفته نیز مورد بازبینی موشکافانه قرار می گیرد . در مرحله بعدتفسیرها و تأویل های مختلف از این مجموعه مطرح می شود . در نهایت کالبدمعماری به صورتی طراحی می شود که در عین برآورده نمودن خواسته های عملکردیپروژه ، تناقضات و تباینات بین موضوعات اشاره شده در فوق و تفسیرهای مختلفاز آن ارائه شود . لذا شکل کالبدی به صورت یک مجموع چند معنایی ، ابهامبرانگیز ، متناقض و متزلزل ارائه می شود ، که خود طرح زمینه را برای تفسیرو تأویل بیشتر آماده می کند .
آیزنمن در مقاله « مرز میانی » از واژه «Catachresis » استفاده کرده که به معنای دو پهلو یا ایهام است . دو پهلومرز میانی است . در دو پهلو یا ایهام ارجحیتی وجود ندارد . هم این است وهم آن - نه این است و نه آن . آیزنمن در این مقاله می نویسد : « دو پهلوحقیقت را می شکافد و این امکان را می دهد که ببینیم حقیقت چه چیزی راسرکوب نموده است » .
یکی از اولین و شاخص ترین ساختمان های سبکدیکانستراکشن ، مرکز هنرهای بصری و کسنر (۱۹۸۹ - ۱۹۸۲) در شهر کلمبوسآمریکا است . در مسابقه ای که در سال ۱۹۸۲ برای طراحی این ساختمان صورتگرفت ، معماران معروفی از جمله مایکل گریوز ، سزار پلی ، آرتور اریکسون وپیتر آیزنمن شرکت کردند .
سایت این ساختمان در قسمت ورودی اصلی دانشگاهایالتی اهایو در سمت شرق دانشگاه قرار دارد . عملکرد بنا ، نمایش آثارهنرمندان و دانشجویان دانشگاه در آن است . هر یک از این معماران ساختمانخود را بین دروازه ورودی و ساختمان های موجود در سایت قرار دادند . ولی درکمال تعجب ، ساختمان طراحی شده توسط آیزنمن به گونه ای بود که فضای باریکبین دو ساختمان موجود در سایت را شکافته و در بین آن دو قرار گرفته بود وتعجب بیشتر ان که طرح وی به عنوان برنده اول اعلام شد . از آن زمان سبکیدر معماری به نام سبک دیکانستراکشن در مجامع بین المللی معماری مطرح ومورد توجه قرار گرفت .
آیزنمن در تبیین طرح خود عنوان کرد که ایننقطه محل ملاقات دو قشر نسبتاً متفاوت است. یکی دانشجویان و هنرمنداندانشگاه که کارهای خود را دراین ساختمان ارائه می کنند و دیگری شهروندان وعامه مردم شهر که به دیدن این آثار می آیند . لذا دو کد یا نشانه برای هریک از این دو قشر انتخاب شد . یکی محورهای شبکه شظرنجی دانشگاه و دیگریمحورهای شبکه شطرنجی شهر کلمبوس . این دو شبکه نسبت به یکدیگر ۱۷ درجهاختلاف زاویه دارند . لذا هر دو شبکه به عنوان نشانه ای ازهر یک ازاین دوقشر در محل سایت با یکدیگر تلاقی کرده اند . این دو گانگی درکالبد معماریساختمان به گونه ای نمایش داده شده که هیچ یک بر دیگری ارجحیت ندارند واین دو محور همانند دو تیغه قیچی بین دو ساختمان را شکافته و خود در آنجایگزین شده اند .
پس از باز نمودن و شکافتن فضای بین این دوساختمان درسایت ، آیزنمن متوجه پی های یک بنای قدیمی شد که مربوط بهدانشکده نظامی بود . این بنا در دهه پنجاه میلادی تخریب شده بود ، ولیهنوز بخشی از پی های آن در زیر خاک در محل سایت مدفون بود . اگر چه اینساختمان دیگر وجود نداشتد ، ولی آیزنمن با وارسی دقیق سایت متوجه آن شدهبود ، به عنوان بخشی از متن موجود ، که همان سایت پروژه باشد ، قرائت کردو این قرائت را به صورت کالبدی نمایش داد . لذا در طرح آیزنمن ، بخش هاییاز ساختمان دانشکده نظامی ، که شبیه یک قلعه نظامی بود ، در قسمتسردرورودی ساختمان مرکز هنرهای بصری و کسنر بازنمایی و بازسازی شد .
در طرح این مرکز هنری ، آیزنمن برخلاف سایرینتوجه خود را معطوف آن چیزی نمود که در نگاه اول و قرائت نخست به نظر نمیآمد . وی با کنکاشی موشکافانه ، مواردی همچون تناقضات ، دوگانگی ها ومسائل و تفسیرهای حاشیه ای را عیان و عریان نمود . به چه دلیل ؟ به دلیلآن که معماری باید نمود کالبدی ذهنیت و بینش زمان خود - در این مورددیکانستراکشن - باشد .
معماری دیکانستراکشن به عنوان یک سبک فراگیرو جهانی عمر نسبتاً کوتاهی داشت و از حدود یکی دهه فراتر نرفت ، ولی تأثیرشگرف و بنیادین بر شیوه طراحی و نوع بازنمایی معنی و تفسیر در حوزه معماریداشت . این سبک به عنوان پیش زمینه رویکردهای متعاقب آن همچون معماریفولدینگ و معماری پیدایش کیهانی بود .
از دیگر معماران این سبک می توان از فرانک گهری ، زاهاحدید ، رم کولهاس و برنارد چومی نام برد .
در حوزه معماری ، اشکال و طرح های مختلفدیکانستراکشن مدت بیش از یک دهه است که در دانشکده های معماری در ایرانارائه شده است . چند نمونه ازساختمان ها به این سبک نیز در تهران اجرا شده، ولی این که طرح این ساختمان ها در پی پاسخ به چه مسائلی بود ، برنگارنده مشخص نیست .